سفارش تبلیغ
کیف موبایل Angry Birds
یک کیف موبایل شیک و جذاب با برند معروف و با کیفیت Golla، دارای جای هندزفری و کارت اعتباری
دستبند بلوتوث ویبره
وقتی گوشی شما زنگ بخورد شماره تماس طرف مقابل روی دستبند نمایش یافته و دستبند می لرزد.
اسپیکر فلش‌خور
اسپیکر شارژی کوچک دارای ورودی usb برای پخش فلش مموری و فایل های microSD
دستبند بلوتوث ویبره
دید - از چشمان من نگاه کن
.: منو اصلی

پارسی بلاگ

صفحه اصلی

تماس با رضا

بازدید امروز : 4
بازدید دیروز : 7
مجموع بازدیدها : 10625

.: درباره  رضا
دید

.: لینک های پیشنهادی
مکارم شیرازی [62]
صالحین [52]
پرانتز باز [61]
تبیان [52]
[آرشیو(4)]

.: دوستان رضا
این نجوای شبانه من است
مردان آسمانی
هیام
رد پا
رازهای نهفته
دنیای متفاوت من
تو را می خوانم
قاصدک بارون
برای خاطر آیه ها
سید هادی



.: دسته بندی موضوعی

.: آرشیو
آداب اینترنت و وبلاگ
پاییز 1387 [37]
تابستان 1387 [19]
زمستان 1387 [20]
اسفند 1387 [8]
فروردین 1388 [9]
اردیبهشت 1388 [11]
خرداد 1388 [4]
تیر 1388
مهر 1388 [6]
آبان 1388 [8]
آذر 1388 [3]
اسفند 1388 [8]
فروردین 1389 [12]
فروردین 89


سلام دوستان،


خوب الآن حدود دو ماه از زندگی مشترک بنده و حمیده میگذره، تو این دو ماه نسبت به دوران عقد خیلی تنش های بینمون کم شده و خیلی با هم صمیمی تر شدیم. تو دوران عقد وقتی با هم بودیم خیلی اوقات خیلی خوش میگذروندیم، الآنم خوش میگذره ولی نوعش فرق میکنه. مثلاً اون زمان ها اکثر اوقات میرفتیم بیرون و خوش میگذروندیم ولی الآن شاید ماهی 2-3 بار بریم بیرون . اینکه تو خونه با هم خوبیم و هردومون منتظریم غروب شه و با هم باشیم حس بهتر و پایدار تری داره نسبت به خوش گذرونی های دوران عقد.


همیشه میگن از هرچی بدت بیاد سرت میاد!


داود خیلی خودشو تحویل میگرفت، احساس لردی میکرد همیشه، زهرا که ازدواج کرد شوهرش با اینکه خخونه پدرش تو دزاشیب بود ولی خودش رفت شهرک ولیعصر خونه اجاره کرد، شهرک ولیعصر تقریباً پائینِ پائینِ شهره (هرچند همه شهرک ولیعصرس ها جاشون رو سر مائه) خلاصه زهرا اینا اونجا زندگی میکردن و این داود هروقت میرفت اونجا کلی سسر این داماد بیچاره قر میزد که آی من از بالا شهر اومدم خونت این چه وضعیه! گذشت و خود داود از محله یافت آباد زن گرفت ...


مجید همیشه خدا کارش این بود که از حاج صحبت و حاج عزت داداشش سوتی بگیره و واسه دیگران تعریف کنه و بخنده که گذشت و گذشت و مجید دختر حاج صحبت رو گرفت.


حسین تو خواجه نصیر که بود یکی از دخترهای اونجا عاشق حسین شده بود، دختر باهوش و زیبایی بود ولی حسین فقط اینو دودر میکرد، میگفت این خنگِ ! من از دخترای خنگ بدم میاد و خلاصه از دست اون دختر خانم در رفت. حالا چند سالی هست با مریم خانمی دوسته (اینجور که ما فهمیده بودیم) از از وقتی اومدم تو این شرکت  این مریم خانم هم منشی ما شده و از بَـــــــــــــــس خِــــــنگه که واقعاً شاکیم کرده.


من هم که شدیداً از "زندگی کردن برای حرف مردم" بدم میومد و همینجور اعتقادات و دیانت طرفم برام مهم بود تو شرایطی قرار گرفتم که مجبور شدم از چیزی که بدم میاد سرم بیاد. اعتقادات و دیانت که چیزیه که اصلا و ابدا هیچ زوزی واسه تغیرش نمیزنم ولی "زندگی واسه حرف مردم" رو تا قبل عروسی زیاد نتونستم روش مانور بدم ولی بعد از اون یک مقداری دارم کنترل میکنم. حمیده دو تا مساله که من خیلی باهاش مشکل داشتم همیشه رو مشکل داره ولی من سعی میکنم خوبی هاش رو ببینم و قانع باشم اینقدر خوبی داره که مجبور باشم بفهمم این یه امتحانه. اینقدر دختر خونگرم و مهربونیه که آقا و حاج خانم که واقعاً عاشقش شدن، آقا تقریباً میشه گفت هیچ وقت دنبال هیچ کدوم از ما بچه های آخریش نرفته که مثلاً از جایی بیاردمون ولی چند روز پیش که حمیده خونه مادرش بوده و میخواسته با تاکسی برگرده آقا با ماشین خودش که فقط واسه سفر اون ماشین رو استفاده میکنه و حتی روز خواستگاری هم به اصرار من ماشینشو آورد و میگفت بیا با ماشین خودت بریم، با اون ماشین رفته بود دنبال حمیده. به هرکدوم از بچه ها میگم شاخ در میارن !!


داستان از این قراره که من خیلی سعی کردم شرایطی که خودم میخوام پیش بیاد، ظاهراً قسمت این بوده که اینجوری بشه تا من یک سری چیزا رو یاد بگیرم. این واقعاً اون چیزی نبود که من دنبالش بودم ولی سعی میکنم با قشنگی های دیگه ای که این زندگی داره شاد باشم تا راضی باشم. یه روزی رسیده بود که دیگه واقعاً خسته شده بودم از اینکه درها به روم بسته شده و از اینکه مجبور بودم به چیزی تن بدم که واقعاً تو شرایط عادی زیر بارش نمیرفتم واقعاً ناراحت بودم، اوایل گاهی احساس پشیمونی میکردم ولی هرچقدر بیشتر فکر کردم و با گذشت زمان و زندگی زیر یک سقف دیدم که اشتباه میکردم و به حکمت خدا اعتماد نداشته بودم.


مساله دیگه ای که تو این مدت یاد گرفتم این بود که هرچیزی زمانی داره و تا زمانش نرسه باید صبر کرد و از این مهمتر اینکه با داشته ها باید شاد بود نه بش نداشته ها و از اشتباهات گذشته درس گرفت و تجربه کرد. همیشه به این اعتقاد داشتم که تجربه گرون ترین چیز تو عالمه. هرچی هم به بچه ها میگم بابا مثل آدم زندگیتونو کنید یواش یواش شرایطتون بهتر میشه انگار نه انگار، یکیش همین نیمای احمق، از اون اول منو مسخره میکرد میگفت تو هیچی نمیشه، میگفتم نیما جون تو هرکاری باید سختی بکشی تا به نتیجه برسی با خونه نشستن که موفق نمیشی و به جایی نمیرسی، حالا من مدیر یه شعبه یه شرکتم و چند وقت پیش زنگ زدم گفتم نیما بیکار نشین خونه بیا اینجا کار کن تو که کارت تمیزه به دردما میخوری، گفت واسم نمیصرفه، بشینم خونه بهتره تا واسه ماهی فلان 400-500 تومن کار کنم، رویایی فکر میکنه، منطقی فکر نمیکنه، ماکزیمم خرج لباسشو در میاره سر همین طرز فکرش تو زندگی هم همینطوره، اکثثر جوونا اینطوری شدن، تو کار و زندگی رویایی فکر میکنن، تو کار میخوان یه شبه میلیونر بشن تو زندگی هم میخوان مثل این فیلم های رمانتیک یه زندگی رویایی داشته باشن. بابا جان رویایی فکر نکیند، زندگی سخته، اینجوری سخت ترش مییکنید.


خیلی حرف زدم خیلی هم پرت و پلا و پراکنده نوشتم.



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  پنج شنبه 9/10/89ساعت  1:59 عصر  توسط رضا 
      نظرات دیگران()

    دیگه مساله حریم خصوصی مطرح شده و جداً باید از اینجا دل بکنم و خاطرات رو جایی بنویسم که 100% شخصی و خصوصی باشه.
    دوستان گل به کنار، این عکس بالا رو خیلی دوست دارم، کلی ذوق کردم وقتی طراحیش کردم !
    دوستان گرامی این بنده حقیر رو حلال بفرمائید


  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  یکشنبه 2/3/89ساعت  3:13 عصر  توسط رضا 
      نظرات دیگران()

    سه شنبه هفته پیش رفتیم پیش حاج خلیلی و عقد کردیم
    دیروز رفتم شناسنامه ها رو ازش گرفتم، صفحه مشخصات همسر شناسنامه ها رو که دیدم یه حس خیلی خیلی خوبی داشت، خیلی خوب !
    هرچند تعهد مهم، سنگین و شاید سختی باشه، هرچند از دور بهش نگاه میکردم گاهی ترسناک بود برام ولی دیروز حس خیلی خوبی داشت ...
    فعلاً همه چیز خیلی خیلی خوبه
    نمیدونم تا آخرش همینطور خوب پیش میره یا نه، فقط دعا میکنم و خوش بینم.


  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  یکشنبه 2/3/89ساعت  3:1 عصر  توسط رضا 
      نظرات دیگران()

    امشب بـَــله برون بود
    من یک مقدار معذب بودم چون تو یه موقعیت جدید قرار گرفته بوم و گاهی اوقات نمیدونستم چکار باید بکنم
    مادر حمیده گفته بود مخالف سیغه محرمیته ما هم گفتیم هر جور شما راحتید
    خلاصه شب خوبی بود
    -----------------------------------------------
    ما رو مجبور کردن بریم وسط و مثلاً برقصیم !
    کــــــــــی اونم من !
    خلاصه زندگی مشترکه و اختلاف سلیقه
    حمیده و خانوادش مثل خیلی های دیگه همچین دقیق دقیق به شرع پایبند نیستن ولی یک سری خصلت داره که واقعاً عالیه و این مشکل رو کاملا برطرف میکنه
    بعضی از اعتقادات حمیده واقعاً عمیق و سالم و قشنگه
    یک بار بحث مریضی شد، گفتم انشاالله که ما مریض نشیم، گفت : پیغمبر گفته تو خونه ای که اصلاً مریضی و مشکلات نیاد خیر و برکت نیست، خدا رو شکر من حد اقل سالی 1 بار مریض میشم. خوب این برام خیلی خیلی با ارزشه
    یک بار هم پرسیدم چرا از خونه که میره بیرون اس ام اس میده، میرسه دانشگاه اس ام اس میده، کلاسش تموم میشه اس ام اس میده، میرسه خونه باز اس ام اس میده و گفت : پیغمبر گفته زن باید با اجازه شوهرش از خونه بره بیرون. من چـــــــــی بگم دیگه ؟!
    خدا نیاره اون روزو که باطن به این زیبایی رو فراموش کم و به ظاهر گیر بدم، هرچند ظاهر برام مهمه ولی باطن با ارزش تره. هرچند مطمئناً شرایط فامیل خیلی تاثیر داشته، همونطور که رو من تاثیرمنفی داشته.
    -------------------------------------
    خلاصه اینکه رقصیدیم (مثلا) و 125 هزار تومن کاسب شدم !
    ------------------------------------
    آخر مراسم هم ازکوچیک تا بزرگ اومدم گیر دادن که رضا زیر شلواری نیاوردی ؟!؟


  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  جمعه 17/2/89ساعت  1:24 صبح  توسط رضا 
      نظرات دیگران()

    امشب رفتیم خواستگاری


    فکر نکنم خواستگاری از این بهتر کسی رفته باشه


    اول کار که رفتیم نشستیم حمیده نیومد بشینه و همون اوایل گرم خوش و بش بودیم که مادر حمیده چایی آورد (ومن حالم گرفته شد)


    بابام با حاج محمد کلی خوش و بش کردن و گفتن و شنیدن


    بعد خاله حمیده گفت چایی رو هم که خوردیم حمیده شما بیا آجیل بریز برا مهمون ها


    خلاصه یه چند دقیقه ای گذشت و پیشنهاد دادن ما بریم صحبت کنیم


    ما هم رفتیم یک مقدار صحبت کردیم و بعد سمیه خانم اومد دنبالمون


    رفتیم پائین بابام ازم پرسید نظرت چیه گفتم ما با هم مشکلی نداریم


    بعد هم یک مقدار راجع به مهریه و زمان نامزدی و اینها که بعد از ایام فاطمیه باشه صحبت کردن و ما اومدیم خونه.


     


    یعنی شما بگی ازمن 2 تا سوال پرسیدن نپرسیدن !


    فقط پدر حمیده ازم پرسید اسمت رضا بود دیگه ؟ یه وقت نگیم حسین بهت !


    همین!


    مهریه هم 313 تا مقرر شد.


    ---------------------------------


    نشان میمنت زن این است که خواستگاریش اسان و مهرش سبک باشد - نهج الفصاحه صفحه 249 حدیث 22


    313 تا کم نیست ولی تو این زمونه با این رسومات عجیب خوبه.



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  سه شنبه 7/2/89ساعت  1:7 صبح  توسط رضا 
      نظرات دیگران()

    لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    2ماه زندگی زیر یک سقف
    حریم شخصی !
    28-2-1389 ~8pm
    بله برون
    خواستگاری !
    [عناوین آرشیوشده]